رقیه کی بود؟ به گواه تاريخ نگاران و مقتل نويسان رحلت شهادت‌ گونه رقيه (س) اندکي پس از واقعه خونين کربلا در سال شصت و يکم هجري رخ داده است و در اين هنگام وي سه يا چهار ساله بوده است و نخستين نکته شگفت درباره حضرت رقيه (س)، شايد همين باشد که با چنين عمر کوتاهي، از مرزهاي تاريخ عبور کرد و به جاودانگي رسيد، آن گونه که برادر شيرخوارش علي ‌اصغر (ع) به چنين مرتبه‌اي نايل شد بعد از اينكه زمين كربلا، حله خونين خود را به تن كرد، و خاندان اهل بيت عازم كوفه و از انجام به شام رفتند، رقيه ناراحتيهاى اهل بيت را دو برابر كرده بود... در حال خواب و بيدارى سراغ پدرش را مى گرفت و هميشه عمه اش زينب بود كه او را دلدارى مى داد ولى اين دلداريها موقت بود... در خرابه شام ، رقيه پدر را خواب مى بيند كه او را دعوت مى كند به نزدش برود، از خواب مى پرد و با گريه پدر را مى خواهد... آنقدر گريه مى كند كه همه اهل بيت حتى بچه ها از خواب بيدار مى شوند و همه بى اختيار شيون را آغاز مى كنند... بى تابى و ناراحتى رقيه را به گوش يزيد مى رسانند... مى پرسد چه شده ؟ قصه را برايش تعريف مى كنند... دستور مى دهد سر پدرش را برايش ببرند تا ساكت شود... سر مطهر هنگاميكه نمايان مى شود، حضرت زينب عليه السلام آنرا پيش رقيه مى برد... رقيه جان اين سر پدر است ... رقيه حيران مى پرسد اين سر كيست ؟ گويد: سر پدر است ... مات و مبهوت با دستهاى كوچك و لرزانش جلو مى رود... سر مطهر را مى گيرد و به آن خيره مى شود... سر را مى بوسد و سپس آنرا به سينه مى چسباند و در دل را آغاز مى كند... پدر!... بعد از تو به سر عمه ها چه خواهد؟... به سر بچه ها چه خواهد آمد؟... پدر چرا جواب نمى دهى ؟... ايكاش سر مرا بجاى تو مى بريدند... ايكاش مرده بودم و ترا به اين وضع نمى ديدم ... با اين كلمات ، خاندان اهل بيت را غمناك ساخت ... گريه شديدى او را گرفت و بيهوش روى زمين افتاد... سر مطهر از لابلاى دستهايش مى افتد... زنها دويدند... رقيه زا بدست گرفتند... اما ديگر روحى در جسد نبود... رقيه بدرود حيات گفته بود... رقيه عليه السلام در سال 57 هجرى در شهر مدينه بدنيا آمد و در سال 61 هجرى در خرآبه شام مدفون شد. مقام اين مخدره در منطقه اى بنام عماره در نزديكى دروازه قديمى شام بنام فردايش قرار دارد. شرح حال حضرت رقیه ديده خونبار شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد قصه ديده خونبار مرا گوش كنيد مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد داستان من و دلدار مرا گوش كنيد تا بدانيد چرا خسته و بيمار شدم اين چنين در كف اغيار گرفتار شدم روزگارى به سر دوش پدر جايم بود ساحت كاخ شرف منزل و ماوايم بود ديدم مام و پدر محو تماشايم بود ماه ، شرمنده ز رخسار دل آرايم بود حال در گوشه ويرانه بود منزل من خون دل گشته ز بى تابى دل ، حاصل من يكشبى ناله ز هجران پدر سر كردم دامن خويش ز خونان جگر تر كردم صحبت باب بر عمه مكرر كردم گفت : بابت به سفر رفته و باور كردم تا سر غرقه به خونش به طبق من ديدم من از اين واقعه چون بيد به خود لرزيدم گفتم اى جان پدر، من به فداى سر تو اى سر غرقه به خون ، گو چه شده پيكر تو كاش مى مردم نميديد ترا دختر تو بنشين تا كه زنم شانه به موى سر تو ز چه خاكستراى سر شده اينسان رويت همچو احوال من آشفته شده گيسويت غم مخور آنكه كند موى ترا شانه منم آنكه از هجر تو از خود شده بيگانه منم آنكه شد معتكف گوشه ويرانه منم تو مرا شمع شب افروزى و پروانه منم بنشين تا ببرت راز دل ابراز كنم شايد امشب گره از مشكل خود باز كنم دوست دارم كه مرا از قفس آزاد كنى همره خود ببرى ، خاطر من شاد كنى راحتم ز آتش سوزنده بيداد كنى از ره لطف به ژوليده دل امداد كنى كو بود شاعر دربار تو اى خسرو دين باش او را به قيامت ز وفا يار و معين