زینب و کوچه و بازار کجا؟ زینب و این همه آزار کجا؟ زینب و مجلس اغیار کجا؟ زینب و تشت و سر یار کجا؟

زینب و کوچه و بازار کجا؟
زینب و این همه آزار کجا؟
زینب و مجلس اغیار کجا؟
زینب و تشت و سر یار کجا؟
کاروان اسرای اهل بیت(علیهم السلام) روز اول صفر به شام رسیدند و بعد از گذراندن ایشان از بازار و از بین مردم بالاخره به مجلس یزید رسیدند و اهل بیت(علیهم السلام) را در حالى كه دست مردها به گردنشان بسته شده بود و همه اسیران نیز به دست یكدیگر زنجیر شده بودند وارد مجلس یزید نمودند.
یزید در قصر خود نشسته بود و ورود سرهاى مقدس و كاروان اهل بیت را مشاهده مىكرد و این اشعار را زمزمه مىكرد:
آن قافلهها پدیدار شدند و آن آفتابها بر بلندیهاى جیرون تابیدند؛ كلاغ فریادى كشید. گفتم كه: فریاد بزنى یا نزنى، من از بدهكار خود طلب خود را گرفتم.»
پس از وارد نمودن اسیران به مجلس یزید، ایشان را در مقابل او نگه داشتند، امام سجاد (علیهالسلام) به یزید فرمود: اگر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ما را در این حالت ببیند گمان میكنی با تو چه خواهد كرد؟
و فاطمه دختر امام حسین(علیهالسلام) فریاد زد: اى یزید! آیا دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) باید اینگونه به اسارت گرفته شوند؟
اهل مجلس با شنیدن این جمله از دختر امام حسین(علیهالسلام) به گریه افتادند، به گونهاى كه صداى گریه ایشان شنیده مىشد.
یزید چون وضعیت را بدین صورت دید ناچار دستور داد دستهاى امام چهارم را باز كنند.
در این هنگام سر مبارك امام حسین(علیهالسلام) را در حالى كه شستشو داده و محاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل یزید گذاردند، و یزید با چوبى كه در دست داشت بر داندانهاى مبارك امام مى زد.
یزید گفت: سرهایى را شكافتیم كه عزیز بودند، و آنها آزار دهندهتر و ستمكارتر بودند.»
ابو برزه اسلمى گفت: اى یزید! واى بر تو! بر دندانهاى حسین پسر فاطمه چوب مىزنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) همین لبها و دندانها را مىبوسید و به حسن و حسین(علیهماالسلام) مىفرمود: شما دو سید جوانان اهل بهشتید، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد!
یزید با شنیدن این جملات خشمگین شد و دستور داد او را از مجلس بیرون كردند.
یزید همانگونه كه با چوب بر لب و دهان مبارك امام حسین(علیهالسلام) مىزد، رو به سر مبارك كرده فرمود: اى حسین! نواختن مرا چگونه دیدى؟!
سپس یزید آب جو طلب كرد و از آن مىنوشید و به یاران خود مىداد و مىگفت: این شرابى است مبارك و از بركت آن این است كه اولین بارى كه ما از آن مىنوشیم سر دشمن ما (حسین) بر سر سفره ماست، و سفره طعام ما به همین خاطر گسترده است و با خیالى راحت و مطمئن غذا مىخوریم و شراب مىنوشیم.
سكینه(علیهاالسلام) مىفرماید: به خدا سوگند من از یزید كافرتر، ستمكارتر و سنگدلتر ندیده ام!
دوستان